تبليغاتX
"تمام قصه دیوار زندگی من است"


"تمام قصه دیوار زندگی من است"

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم

فردا در فراموشیست

امروز زمان آغاز انهدام است

ردیف و قطعه  نوازشگر قدمهای ناموزون رفتنهاست

برزخی زمینی...

 طلوعی  مردد

 سرزمینی  افقی...

فصلی سرد

تابوتی مرطوب ...

تقویمی گمشده در منجلاب  سرگیجه ی لحظه ها

بوی کفن و کافور ، انتظار هراسان قصال خانه

خاکستر جسدی به رسم یاد بود

پایان فراموشی ، آغاز تولدیست  در خاک...


نوشته شده در 89/11/01ساعت 20:40 توسط unrest| |

گاه از نبودنها ملالی نیست

گاه ریزش ها فاصله هاست

امید، واژه ی خیالی زمان است...          

در هیچ، نبودن، نوازش ترحم زمانست...

رفتن ، گاه سهم است ، گاه رسم ...

عدم میشوم ...هیچ، خالی ، تهی ، پوچ تر از دیروز...

رطوبت یخ زده ی خبیث ، تعبیر فاصله هاست

روزهای بیمار زمان، تکرار ریزش هاست

ته ایستگاه نرسیدنها، ابتدای انزجار دردیست همیشه همراه

تشنج مدام خاطره ها، بازی دم و بازدم نفسهاست

فراموشی ، چپترین خواب درست لحظه ی نبودنهاست...



نوشته شده در 89/10/03ساعت 1:3 توسط unrest| |

خانه ها خواهد ریخت

گلها خواهند خشکید


زندگان خواهند مرد


فر دا ها آمده اند

واژها به عبث انجامید

کلمات خاطره شده اند


جمله ها زمزمه ی آیندگانیست  که از غفلت زمان، هر گز مجالی نیافتند...

نه تو میمانی نه من ،

خطهای بازی لی ،لیه کودکیمان از لگد مال ،هر لحظه می سوزند

هر چه هست موازیست تا بی نهایت

لاله ها در دستانمان جان میدهند

ای کاش ، ای کاش ، ای کاش

شاهد نبودیم



نوشته شده در 89/07/26ساعت 22:58 توسط unrest| |


بنيادي از پايه خراب

گودالی ترین ،مستطیل همراه...

ابدی ترین فلسفه ی ریزش...

معماري دست در دست خشتي  کج

زميني به وسعت عميق ترين دره تنهايي

صدايي از انتهاي زوال انساني

بغضي ،شکسته

گلويی، پاره

زباني که سرش را نستعليق زده اند

جغدي نشسته  بر محرابي که سالهاست ,


عصيان انسانيش را به سجده نشسته اند


و هر لحظه از زمان مي سوزد, 


در مسلخ تولد کودکي , که آغازش صداي زنگ صومعه را مينوازد




نوشته شده در 89/06/17ساعت 4:1 توسط unrest| |


ناقوسها به صدا در آمدند ،گلي از ميان قبرهاي تازه روييده است

حرکتي به تمامي ،در ايستگاه آخر

صدايي آشنا تر از زمزمه ي به دار آويختن افکار من...

ناقوسها به صدا در آمدند ،گويي اين بار گلي در مقبره هاي  اجدادمان زنده به گور شده

ايستگاهي مدفون ،در  سقوطي ممتد و بي انتها...

ناقوسها را به دار آويختند

تا دگر بار  در سقوط سکوت بي پايانشان  جان دهند...

 همانند گلهاي زنده به  گور، صداي خويش را ،به  سلسله نت از ياد رفته اي بسپارد

 


نوشته شده در 88/12/10ساعت 20:39 توسط unrest| |

بوی رفتن خیس، مثل یه رنگ آبی سیاه،

مثل نم زیرزمین، یه جوری مثل یه رخوت تدریجی... آره باید رفت...!!!

مثل نم، تو دیوارهای تردید،... مثل یه بختک ....رو بوی مرده،

مثل یه جسد، پر از کابوس سرد برزخ...

خالی تر از سقوط من ... من امشب به تمامی خواهم رفت...

 

 

نوشته شده در 88/11/30ساعت 0:34 توسط unrest| |

قصه ديوار

تمام قصه دیوار

زندگی من است.

من آرزوی روزنه را

در عمقِ دخمه چشمانم

به قتلگاهِ نگاهِ شهوتِ شب بردم.

من سقفِ کاذبِ زندانم

و هیچگاه

خیالِ آرامِ میله های عزیز را

با داستانِ پوچِ رهایی

بر هم نمی زنم.

ای غرقه در توهمِ کابوسِ ابرها

از من مخواه

که در خوابِ خیره پلک
به میهمانی رؤیای رنگها بروم.

از من بترس

چلچله مغموم

من برای د یوِ سکوت

بستری نرم دوخته ام

از بالهای صدا.



نوشته شده در 88/08/27ساعت 1:1 توسط unrest| |




Others